تبليغاتX
امانوئل كانت:جرات انديشيدن داشته باش
 
بیایید معنای واقعی زندگی را تجربه کنیم...
 
من یک پسر هستم...من یک کُرد هستم...

من از خطه کردستان هستم...من ایرانی هستم...

من هم کُرد و هم ایرانی هستم...من زندگی میکنم،برای خود،برای جهان...

من تنها هستم...من خدا را نیافتم...او هم مرا نیافت...اگر کسی او را دید سلام من را به او برساند...

من خود خدا هستم...من خود شیطان هستم...من انسان هستم...من حیوان هستم...

من همه چیز هستم...من هیچ چیز نیستم...

براستی من که هستم؟؟

نمیدانم و نمیدانم های بسیار...

سلام...یه مدته که از وبلاگم دور شده بودم...به قول دایی زاگرس اینگار زمان مرگ و نیستی وبلاگ من هم داره نزدیک میشه...

این چند روزه گذشته با دایی زاگرس عزیز بودم...راستی بازهم از همین جا،یعنی سنندج،میدان آزادی،کافی نت کانکت بابت مسئله موبایل از دایی زاگرس معذرت خواهی میکنم...

اگه دایی زاگرس آدرس وب جدیدش رو هم بده که دیگه فوق العاده میشه...

خب دیگه باید برم...

شاید...انگار...

  نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:7  توسط کارو  | 
سلام...بعد از حدود یک ماه برگشتم...با کلی خاطره از این یک ماه...

مولوی میگوید:"هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/باز جوید روزگار وصل خویش

شاید من هم هوای اصل خودم رو کرده باشم که یه مدته مشغول(....)هستم...نمیدونم...به هر حال...

اومدم و تصمیم گرفتم که جهان را به لرزه در بیاورم...یعنی میخوام یه کاری کنم که همه شاخ در بیارن و بترکن از حسادت...البته یه عده هم هستن که خوشحال میشن...به امید دیدار...

شاید...انگار....

  نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:30  توسط کارو  | 
سلام...یک سال قبل این موقع ها بود که این وبلاگ رو درست کردم...یادمه که اون موقع حال و روز خیلی خوشی نداشتم و با پیشنهاد دایی زاگرس این وبو درست کردم...از اول فکر کنم هر روز آپ میشدم اما الان فکر کنم که شاید هفته ای یکبار...به هر حال هر سال که میگذره آدم ها سرشون شلوغ تر میشه و وقت کمتری برای خودشون میتونن بذارن(البته متاسفانه).گاهی وقت ها شده که میخواستم حذفش کنم اما به هر دلیلی منصرف شدم...

بگذریم....

حالا میخوام از خودم بگم:این چند روز گذشته میتونم بگم که حالم خوب بوده اما گاهی وقت ها هم بود که واقعا حالم از خودم به هم میخورد...احساس میکردم کارهایی که دارم میکنم در راستای اجرایی کردن هدفهام نیست...خیلی بی حوصله و بی طاقت شده بودم...الانم که دارم دور و بر خودم می چرخم...مشکل من اینه که میدونم باید چی کار کنم اما اصلا عملی انجام نمیدم...خدا کنه که این عادت گند و مزخرف هرچه زودتر ازم دور بشه...هنوزم که هنوزه یه سری درگیری های ذهنی دارم که  واقعا بی خود و مزخرف هستن ولی هر کاری که میکنم ازم دور نمیشن...تو رو خدا اگه کسی راهی بلده بهم بگه و یه جوون رو از سردرگمی در بیاره...جالب اینجاس که میدونم این درگیری های ذهنی هیچ نتیجه ای در بر نداره اما خودم هم اگه واقعیتشو بخواین از فکر کردن به این به اصطلاح مشغله ذهنی لذت میبرم...

راستی امشب خونه ی یه عزیزی دعوتیم و خیلی خوشحالم...امشب میتونم یه گپ درست و حسابی    باهاش داشته باشم...مطمئنم که امشب همه چیز مطابق میل من پیش میره...

قرار بود که یه پست مفصل هم برای دایی زاگرس عزیز بنویسم ولی هرچی سعی میکنم نمیتونم مطالبی رو که تو ذهنم انباشته شده بنویسم...اما بالاخره تو آینده خیلی نزدیک مینویسم...در ضمن قراره که خودش هم به سنندج بیاد...کاشکی زود بیاد چون دلمون واقع براش تنگ شده...

راستی حلول ماه مبارک رمضان،ماه گشنگی و تشنگی و ریاضت کشیدن بر تمامی شما مسلمانان میمون باد...

در ضمن میخوام که در آینده تو وبلاگم سفرنامه ای راجع به سفر عمره ای که به مکه و مدینه رفتم رو بنویسم... سفری که اصلا نفهمیدم به چه دلیل انجام شد...بی خیال بابا...

ولی در کل خوش گذشت و یه تفریحی کردیم...

بگذریم...تا بعد...

شاید...انگار...

بدرود...

  نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 18:51  توسط کارو  | 
سلام...این روزها همه ی نظرهای وبلاگم اختصاصیه...و کامنت های عمومی صفره،صفره...بگذریم... این پست 3 قسمت داره:1-برای موسوی2-برای خودم3-برای دایی زاگرس این هم از قسمت اول برای مهندس موسوی: برای تو می نویسم ای موسوی...کجایی؟؟یه مدته معلوم نیست کدوم جهنم دره ای رفتی.گاهی وقت ها که از زبان دیگران از اوضاع و احوال تهران با خبر می شم و میشنوم که تو زندان ها چه خبره،دوست دارم با دست های خودم تو رو بگیرم و خفت کنم...کجایی؟کجایی که جواب این همه خون ریخته شده را بدهی...کجایی که جواب خانواده و آن نوجوان 15 ساله را بدهی... مگر میشود چهره تو را دید و به یاد نداها،سهراب ها،ترانه ها و کیانوش ها نیافتاد...تازگی ها شنیدم داری حزب تشکیل میدی...به خدا خجالت هم خوب چیزیه ها...یعنی این همه نا آرامی و اغتشاش و خونریزی ارضات نکرده؟ بسه...دیگه بسه...بهتره تا کار از اینی که هست بدتر نشده،بیای تلویزیون و بگی به همه که گه خوردی... من خودم قبل از انتخابات در یکی از ستادهای تو بودم در سنندج...برای جمع آوری رای برای تو هم خیلی کار کردم...اما حالا به شدت بشیمانم...در آخر میخوام بگم که موسوی بسه حیا کن...لعنت به تو و موج سبزت...لعنت...

این هم از قسمت دوم برای خودم: سلام...یه مدته که از بعضی مشغله های ذهنیم کم شده...خوشحالم...دارم فکر میکنم که نقش خودم رو به عنوان یه انسان و بهتر بگم به عنوان یک خدا برای زندگی خودم چه جوری بازی کنم بهتره...این چند روز بیشتر سرم تو کتاب بوده...خوشحالم...فعلا شرایط از هر نظر خوبه...یه چند تا هدف برای خودم گذاشتم که امیدوارم تا 10 سال آینده بهشون برسم...البته برای رسیدن به این هدف ها باید از یه سری چیزها و مسایل صرف نظر کنم...که البته خواهم کرد...یه چند روزه که دارم به شدت اشعار شاملو رو میخونم...واقعا هر چی از شاملو و شعرهاش بگم کم گفتم...دارم کم کم به قدرت لا یتناهی انسان بی میبرم که هیچ چیزی نمیتواند مانع دست یابی انسان به خواسته هایش باشد...تا یه حدودی به خودم دارم افتخار میکنم...البته دلیلش رو نمیخوام بگم... اما قسمت سوم برای دایی زاگرس عزیزتر از جانم...این پست یه کمی فکر کنم طولانی از آب در بیاد...و به همین خاطر میخوام نوشتنش رو به وقت دیگه ای موکول کنم... خلاصه همه چیز عالیه و فعلا دارم حال میکنم...شاید...انگار...

بدرود...

پی نوشت ۱:(این پی نوشت رو ۷ ساعت بعد از نوشتن متن بالایی دارم می نویسم)

گاهی وقت ها دلم از همه میگیره.دلیلش رو هم نمی دونم.البته به نظر خودم توقع های چرتی از دیگران دارم...ولی حالا که دارم اینو مینویسم به معنای واقعی کلمه خسته ام...خسته هستم از اینکه باید به همه چیز و همه کس جواب پس بدم...احساس میکنم دچار یه نوعه مزخرف از افسردگی شدم...چون اگه ۴ ساعت حالم خوب باشه ۲ ساعت در عوضش حالم میگیره...البته خودم میدونم که کی به اون آرامشی که میخوام میرسم...زمانی که در آغوش او آرام بگیرم و بخوابم...خوابی که بیداری ای برای آن نباشد...شاید...انگار

به قول دایی زاگرس:هوای حوصله ابریست...

بدرود...بدرود...

  نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 12:19  توسط کارو  | 
سلام.وقتی میبینمش دوست دارم یا او را در آغوش بگیرم یا اینکه با دست های خودم بکشمش مبادا اینکه روزی دست ظالم این روزگار به دیگری بدهدش...میدانم که به قول دایی زاگرس این عشق،عشق گوسفندیه اما...

با اینکه از خودم بزرگتره اما در ذهنم فایلی به حجم ۱۰۰۰ گیگ جا گرفته...

برای فراموش کردنش ۱۰۰۰ کار کردم از فحش دادن بهش تا ....(۱۸-)-البته به صورت ذهنی و در عالم رویا-

اما باز هم مثل اینکه افاقه نکرد...

ای کاش آدم تو زندگیش یا ساعت وقت اضافه داشت برای اینکه تو اون یه ساعت به هیچی فکر نکنه و هیچی و هیچ کسی به ذهنش نمی اومد به جز خودش...

اون شب با هم بودیم،حدود ۱ ساعت پیاده روی هم کردیم و در این مدت من فقط فکرم به یه چیز بود و آن هم به او...نه به حرف هایش...

وقتی که راه می رفتیم دوست داشتم که بغلش کنم اما یه حس پنهان بهم میگفت نه...

بگذریم...امیدوارم هر چه زودتر این شرایط عوض بشه و همون شیطان قبلی بشم...شاید...انگار...

بدرود...

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:15  توسط کارو  | 
همه چیز عالی است...

 راستی این هم از  زیباترین بازیگر و دختر ایران یعنی الهام جون حمیدی:

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 19:16  توسط کارو  | 

نه به خاطر آفتاب،نه به خاطر حماسه

 

به خاطر سایه بام کوچکش،به خاطر ترانه ایی کوچک تر از دست های تو

 

نه به خاطر جنگل ها،نه به خاطر دریا

 

به خاطر یک برگ،به خاطریک قطره روشن تر از چشم های تو

 

نه به خاطر دیوارها،به خاطر یک چپر

 

نه به خاطر همه انسان ها،به خاطر نوزاد دشمنش شاید

 

نه به خاطر دنیا،به خاطر خانه تو،به خاطر یقین کوچکت....

.

.

.

.

.

که انسان دنیایی ست.

 

 

 

 

 

"احمد شاملو"

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 11:15  توسط کارو  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM